گزارش گاردین از سرکوب خونین قیام ملی دی‌ماه: «جلو چشممان آدم کشتند»

«می‌خواستند از حضور شجاعانه مردم در خیابان انتقام بگیرند و شروع به تیراندازی کردند؛ طوری‌ که انگار به کبوترها شلیک می‌کنند»

وب‌سایت بریتانیایی گاردین در گزارشی تازه‌، به سرکوب خونین قیام ملی دی‌ماه در ایران پرداخت و نوشت اگرچه بعد از قطعی سراسری اینترنت، جمهوری اسلامی تلاش کرد کشتار جمعی معترضان را تا حد زیادی پنهان کند، حالا رفته‌رفته شواهد بیشتری به دست رسانه‌ها می‌رسد که از ابعاد واقعی این جنایت پرده برمی‌دارد. در این راستا، یک عکاس در تهران عکس‌هایی را در اختیار گاردین قرار داده که مستنداتی را از آنچه رخ داده است، در اختیار این رسانه می‌گذارد. همراه با این عکس‌ها، روایات کسانی که در اعتراض‌ها شرکت کرده و جان سالم به در برده‌اند، نیز به دست این رسانه رسیده است.

نام‌ واقعی افراد در گزارش گاردین تغییر داده شده‌اند.

میلاد، ۲۳ ساله از تهران، مشاهداتش را درباره خشونت سرکوبگران با معترضان در منطقه یافت‌آباد تهران روایت کرده است. او می‌گوید: «پنجشنبه شب [هجدهم دی] نزدیک یافت‌آباد بودم و دیدم که تعداد زیادی از مردم به خیابان‌ها آمده‌اند. همه فقط راه می‌رفتند، از پیرمرد ۱۰۰ ساله گرفته تا بچه چهار ساله که والدینش دست او را گرفته بودند. دوستم با من تماس گرفت و گفت: میلاد، این یعنی انقلاب! به او گفتم: آره داداش، خودشه.»

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

او افزود: «ما حین حرکت شروع به شعار دادن کردیم تا به خیابان اصلی رسیدیم. تعدادمان خیلی زیاد بود. از یک سر خیابان اصلی تا سر دیگر، پر از آدم بود. جایی که ما پنجشنبه‌شب بودیم، تیراندازی نکردند. فقط گاز اشک‌آور و تیر هوایی زدند. شرایط بدی بود. مردم سعی می‌کردند به همدیگر کمک کنند، یکی سنگ‌ خرد می‌کرد و به جوان‌ترها می‌داد. دیگری آتش روشن می‌کرد و دودش به سمت چشم مردم می‌فرستاد تا سوزش ناشی از گاز اشک‌آور کمتر شود. ریه‌های خودم هم می‌سوخت.»

میلاد روز جمعه دوباره به خیابان رفت: «تعدادمان زیاد بود و دیگر نمی‌ترسیدیم. همان شب، برای دیدن دوست‌دخترم به خیابان سلسبیل رفتم و آنجا بود که با چشمان خودم دیدم ماموران حکومت با کلاشنیکف مردم را می‌کشتند. دو دختر آمدند و به شیشه ماشین کوبیدند و گفتند تورو خدا ما را سوار کنید، همه را می‌کشند. سوارشان کردیم. یکی از آن‌ها در ماشین زد زیر گریه و گفت: چهار پسر را جلو چشمم کشتند.»

وقتی به خانه برگشتم، چند نفر در محله خودمان کشته شده بودند. آن‌ها یک بچه ۱۶ ساله کشته بودند که همه ما او را می‌شناختیم. کمرش از بالا تا پایین، پر از ساچمه بود. دوستانم می‌گویند در حالی که داشت جان می‌داد گفت کمکم کنید و یکی از بسیجی‌ها جواب داده بود: برو به شاهزاده‌ات بگو بیاید این ساچمه‌ها را از تنت دربیاورد.»

سارا ۱۸ ساله از اصفهان، شاهد بعدی است که شرح مشاهداتش را به دست گاردین رسانده است.

او درباره آنچه شاهد بود، می‌گوید: «وقتی در میان جمعیت معترضان بودم، شنیدم که یکی از نیروهای حکومتی فریاد زد: بزنیدشان و بعد ماموران بی‌وقفه شروع به شلیک کردند. وقتی سعی کردیم فرار کنیم، مردم را دستگیر کردند و با باتوم کتک زدند. من وحشت کرده بودم و جلو یک مامور به زمین افتادم. او با باتوم محکم به گردنم زد. منتظر ضربه بعدی بودم که به سرم بخورد که ناگهان گروهی از مردم‌ــ نمی‌دانم چطور‌ــ مرا از زمین بلند کردند و نجات دادند.

آن شب از همان ابتدا، شعار غالب درباره شاهزاده رضا پهلوی و درخواست بازگشت او بود. در روز فراخوان، بیشتر دنبال‌کنندگان من در اینستاگرام عکس‌هایی گذاشتند و من فهمیدم جمعیت حتی از آنچه تصور می‌کردم، هم بیشتر بوده است.

من در تظاهرات روز جمعه شرکت نکردم، اما از داخل خانه مدام صدای تیراندازی می‌شنیدم. در حالی که خانه ما از میدان‌های مرکزی شهر و مکان‌هایی که ممکن است شلوغ شوند، دور بود. حدود ساعت ۱۰ شب بود که صدای شعارهای مردم را از خیابان خودمان شنیدم و دیدم که ماموران در حال تعقیب معترضان و تیراندازی به سمت آن‌ها بودند.»

مهسا ۳۰  ساله از اصفهان هم شاهد دیگری است که درباره مشاهداتش در روزهای قیام ملی دی‌ماه می‌گوید: «از زمان شروع اعتراضات، من هر روز بیرون می‌رفتم و در بازار و خیابان‌های اصلی و مرکز شهر قدم می‌زدم تا ببینم چه خبر است. فضا کاملا امنیتی بود و ماموران پلیس و نیروهای بسیج همه جا مستقر بودند. آن‌ها مردم را با خشونت می‌زدند، با گاز اشک‌آور و ساچمه زخمی می‌کردند و بسیاری را بازداشت می‌کردند. فضا آن‌قدر خفقان‌آور بود که فکر نمی‌کردم تجمع جدی شکل بگیرد.

پنجشنبه من تصمیم گرفتم از خانه بیرون نروم. باور نمی‌کردم در شهری پر از نیروهای مسلح چنین تجمع بزرگی شکل بگیرد، اما از همه خیابان‌های اطراف خانه‌ام صدای شعار می‌آمد. بالاخره شب بیرون رفتم و دیدم واقعا جمعیت بسیار زیادی به خیابان آمده بود.

علاوه بر مناطق اعتراضی معمول در مرکز شهر، بقیه محله‌ها هم پر از جمعیت بود. این برای من خیلی عجیب بود. همه می‌دانند که حکومت چقدر خشونت‌آمیز و بی‌رحمانه مردم را سرکوب می‌کند، اما خانواده‌ها با هم بیرون آمده بودند. مردی را دیدم که فرزند چهار ساله‌اش را در آغوش و دست همسرش را در دست گرفته بود، راه می‌رفت و شعار می‌داد. دو دختر نوجوان هم با مادرشان بیرون آمده بودند.

اما از اوایل عصر جمعه، صدای تیراندازی شروع شد. از خانه بیرون رفتم و هنوز به انتهای خیابان نرسیده بودم که دیدم ماموری در حالی که با اسلحه کمری شلیک می‌کرد، دنبال هفت‌هشت نوجوان می‌دوید. صحنه تکان‌دهنده‌ای بود. 

جلوتر رفتم تا ببینم اگر کسی پنهان یا زخمی شده او را به خانه‌ بیاورم و کمکش کنم. نزدیک خانه مردی را دیدم که به سمتم می‌دوید. گفت: خودی‌ام، نترس. حال بدی داشت. گفت چند قدم آن طرف‌تر دیده است که به سر مردم شلیک کرده بودند و گفت که نمی‌داند چطور فرار کرده. دوستانش را گم کرده و فکر می‌کند همه را زده‌اند. پرسیدم: زده‌اند؟ گفت: کشته‌اند! هر کس را بیرون است، می‌کشند.»

بعدا شنیدم چند خیابان آن‌طرف‌تر جوانی را زده‌ بودند. او که هنوز زنده بود، فریاد می‌زد که زن و بچه دارد و کمک می‌خواست، اما ماموران بالای سرش ایستادند و نگذاشتند کسی کمک کند. انقدر صبر کردند تا جان بدهد و بعد جسدش را بردند.

ما مدام در مورد تعداد کشته‌شدگان صحبت می‌کنیم، در حالی که بسیاری دیگر دچار جراحت‌های شدید یا نابینایی شده‌اند. کسانی که ساچمه در بدنشان مانده و هر لحظه ممکن است جانشان را بگیرد. بازداشتی‌ها هم هستند و خبر اعدام‌های بی‌سروصدا. چند روز پیش شنیدم یکی از دوستانم را از خانه برده‌اند و کسی نمی‌داند چه بر سرش آمده است.»

حمید، ۴۰ ساله از تهران هم شاهد خشونت وحشیانه سرکوبگران علیه مردم معترض بوده است. او می‌گوید: «از سال‌ها قبل تصمیم گرفته بودم دیگر در اعتراض‌ها شرکت نکنم، اما این بار فرق داشت. همه مردم متحد بودند و ماندن در خانه برایم شرم‌آور بود.»

حمید که برادرزاده‌اش را در این قیام از دست داده است، چنین ادامه می‌دهد: «به محض اینکه برادرم به من خبر داد که پسرش کشته شده، به کرج رفتم. گلوله ترقوه‌اش را پاره، قلب و ریه‌ها را سوراخ کرده و از طرف دیگر خارج شده بود. فقط توانسته بود بگوید دارم می‌سوزم و همانجا در آغوش پدرش جان باخته بود.

وقتی به درمانگاه رسیدم، ده‌ها جسد را دیدم که روی زمین افتاده بودند. در درمانگاه دیگر آن منطقه، حدود ۲۰۰ جسد را روی هم انداخته بودند. دختر شش ساله دیدم. پیرمرد ۷۰ ساله دیدم... پیکر صدها پسر نوجوان را دیدم که هنوز پشت لبشان هم سبز نشده بود. همه آن‌ها از ناحیه گردن، سر و چشم هدف قرار گرفته بودند. طوری شلیک کرده بودند که انگار دارند انتقام می‌گیرند. طوری بی‌پروا به مردم شلیک کرده و آن‌ها را کشته بودند که انگار داشتند به کبوترها شلیک می‌کردند.»