«اعتیاد به عشق» در طبقهبندیهای رسمی اختلالات روانی جایگاه مشخصی ندارد، اما بهعنوان نوعی وابستگی رفتاری شناخته میشود که در آن افراد دچار نیازی شدید و تکرارشونده به روابط عاشقانهاند و از رهاشدگی میترسند. مطالعات اخیر نشان میدهد این وابستگی میتواند به اندازه سایر اعتیادها، بر کارکرد شناختی، هیجانی و اجتماعی فرد اثر بگذارد و البته در بسیاری موارد، با اصلاح الگوهای فکری و رفتاری، ایجاد مرزهای عاطفی و دریافت حمایت درمانی، بهبود یابد.
به گزارش گاردین، «اعتیاد به عشق» اصطلاحی است که در ادبیات پژوهشی برای توصیف الگوهای مکرر و ناسالم رابطهجویی به کار میرود. هرچند میان متخصصان درباره اینکه این وضعیت یک اعتیاد واقعی است یا مجموعهای از اختلالات دلبستگی و رفتارهای ناسازگار، توافقی وجود ندارد، شواهد علمی نشان میدهد برخی افراد روابط رمانتیک را واقعا به شکلی تجربه میکنند که با سایر اعتیادهای رفتاری شباهتهای قابلتوجهی دارد.
این افراد معمولا به شکل مداوم و گاه وسواسگونه در پی رابطهای رمانتیکاند، هنگام تنهایی احساس اضطراب یا کمبود میکنند و حتی وقتی در رابطهای آسیبزا قرار دارند، نمیتوانند از آن رابطه خارج شوند. در بسیاری از این موارد، رابطه به ابزاری برای تنظیم هیجان و اجتناب از احساسات دشوار تبدیل میشود و همین امر عملکرد روزمره و روابط دیگر فرد را مختل میکند.
تحقیقات نشان میدهد تجربه سرخوشی عشق با سازوکارهای عصبی مرتبط با ترشح دوپامین و اکسیتوسین همراه است؛ سازوکاری که در اعتیادهای رفتاری و مصرف مواد نیز دیده میشود. همین شباهت زیستی باعث شده است برخی پژوهشگران این وضعیت را نوعی اعتیاد بدانند که در آن فرد به جای مواد مخدر، به «فرد محبوب» یا «حالت عاشقانه» وابسته میشود. مشکل زمانی ایجاد میشود که این الگو از کنترل خارج شود و فرد را به سمت تکرار روابط آسیبزا، بیثباتی عاطفی و نادیدهگرفتن نیازهای شخصی خود سوق دهد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
از منظر روانشناختی، اعتیاد به عشق معمولا در تجارب سالهای اولیه زندگی از جمله رهاشدگی، بیتوجهی عاطفی، فقدان امنیت هیجانی یا الگوهای دلبستگی ناایمن ریشه دارد. بسیاری از افراد در بزرگسالی روابطی را بازتولید میکنند که با نیازهای براوردهنشده آنها دوران کودکی همخوان است. در این حالت، رابطه به نوعی پناه عاطفی تبدیل میشود و فرد برای احساس ارزشمندی یا آرامش، به حضور دیگری وابسته میماند.
در بسیاری از این الگوها همزمان، مفاهیمی مانند وابستگی بیمارگونه و درهمتنیدگی نیز دیده میشود؛ یعنی فرد چنان مسئولیت دیگری را بر دوش میکشد که هویت خودش کمرنگ میشود و احساس خودارزشمندی او هم به رابطه وابسته میماند.
برخی اختلالات نیز میتوانند این الگوها را تشدید کنند، از جمله اختلال وسواس فکری عملی (OCD)، اختلال کم توجهیــبیش فعالی (ADHD)، اضطراب، افسردگی یا اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، زیرا این شرایط با تکانشگری، دشواری در کنترل هیجان و جستوجوی مداوم محرک هیجانی همراهاند.
دادهها نشان میدهد بخشی از افراد دارای الگوی اعتیاد به عشق همزمان درگیر مصرف مواد مخدر یا محرک و یا اعتیادهای دیگر میشوند و رابطه را به ابزاری برای خودتسکینی تبدیل میکنند.
با وجود به رسمیت نشناختن این مشکل در نظام طبقهبندی اختلالات روانی، برای بهبود این وضعیت درمانهایی وجود دارد. مثلا رواندرمانی میتواند به فرد کمک کند الگوهای تکرارشونده را شناسایی کند، مرزهای سالم بسازد، از خیالپردازی و ایدئالسازی رابطه فاصله بگیرد و نیازهای واقعی عاطفی خود را بازشناسد.
گروههای حمایتی نیز برای بسیاری از افراد مفید بودهاند، زیرا امکان گفتگو، کاهش انزوا، یادگیری الگوهای رابطهای سالم و بازتعریف معیارهای عشق را فراهم میکنند. این گروهها معمولا بر مشخصکردن رفتارهای سالمی که باید تقویت شوند و رفتارهای ناسالمی که باید کنار گذاشته شوند، تمرکز دارند. در این چارچوب، هدف «ترک کامل عشق» نیست، بلکه حرکت به سوی رابطههای سالم، پایدار و مبتنی بر عزتنفس است.
اگرچه پژوهشها همچنان در حال افزایشاند، متخصصان همچنان بر این نظر اجماع دارند که عشق در ذات خود اعتیادآور نیست، بلکه برخی افراد به دلیل ساختار روانی، تجربههای گذشته یا شرایط روانی ممکن است به عشق به همان شکلی وابسته شوند که دیگران به مواد مخدر یا رفتارها معتاد میشوند و این الگو را میتوان به فرصتی برای آگاهی و بازسازی رابطه فرد با خود و دیگران تبدیل کرد.

